تبليغاتX
*صدها نفر برای آمدن باران دعا کردند،غافل از اینکه خداوند با کودکیست که چکمه هایش سوراخ است*











 

زیر گنبد کبود-از کتاب چای با طعم خدا نوشته ی خانم نظر آهاری

زیر گنبد کبود

 

زیر گنبد کبود

جز من و خدا

کسی نبود

روزگار

رو به راه بود

هیچ چیز

نه سفید و نه سیاه بود

با و جود این

مثل اینکه چیزی اشتباه بود

 

زیر گنبد کبود

بازی خدا

نیمه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود

 

تا که او مرا برای بازی خودش

انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت:

"تو دعای کوچک منی"

بعد هم مرا

مستجاب کرد

 

عشق افتتحاح شد

سالهاست

اسم بازی من و خدا

زندگیست

هیچ چیز

مثل بازی قشنگ ما

عجیب نیست

بازیی که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

 

با خدا طرف شدن

کار مشکلیست

زندگی

بازی خدا و یک عروسک گِلیست

  

 نویسنده:  ღ♥ღ $aFa ღ♥ღ

 



 

 

 

 



 

قطاری به مقصد خدا

 

 قطاری که به مقصد خدا می رفت، لَختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت:

مقصد ما خداست. کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج عشق و توأمان بخواهد؟ کیست که باور کند

دنیا ایستگاهی است برای گذشتن؟ قرنها گذشت،اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار

 نشدند.از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. درهر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم میشد.

 قطار می گذشت وسبک میشد زیرا سَبُِکی، قانون خداست. قطاری که به مقصد خدا می رفت به

 ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت: اینجا بهشت است،مسافران بهشتی پیاده شوند،

اما اینجا ایستگاه آخر نیست.مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند. اما اندکی، باز هم ماندند،

 قطار دوباره به راه افتاد و بهشت جا ماند. آن گاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:

درود بر شما، راز من همین بود. آن که مرا می خواهد، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.

 و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید، دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری.

 

    (برگرفته  از کتاب: "پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد" نوشته ی خانم عرفان نظر آهاری)

 

 نویسنده:  ღ♥ღ $aFa ღ♥ღ

 



 

 

 

 



 

جعبه ای از لبخند

 با توام با تو خدا

یک کمی معجزه کن

چند تا دوست برایم بفرست

پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند

نامه ای هم بفرست

کوچه های دل من

باز خلوت شده است

قبل از اینکه برسم

دوستی را بُردند

یک نفر گفت به من

باز دیر آمده ای

دوست قسمت شده است

با توام،با تو، خدا

یک دل قلاّبی

یک دلِ خیلی بد

چقدر می ارزد؟

من که هر جا رفتم

جار زدم:

شده این قلب حراج

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

هیچ وقت اما

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

هیچ کس دل نخرید

با توام، با تو، خدا

پس بیا این دل من مال خودت

من که دیگر رفتم

ببر این دل را

دنبال خودت

 

                                    "شعر از کتاب چای با طعم خدا-نوشته ی خانم عرفان نظر آهاری"

 نویسنده:  ღ♥ღ $aFa ღ♥ღ

 



 

 

 

 



 

من هشتمین آن هفت نفرم

                          

   سگِ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه ی شگفتش را با مردمان در میان بگذارد.

   می خواست بگوید که چگونه سگی می تواند مردم شود!امااو نمی دانست که مردمان به سگان گوش

   نمی دهند، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند. سگ اصحاب کهف،زبان به سخن باز کرد، پیش ازآن

   که چیزی بگوید،سنگش زدند و چوبش زدند،رنجور و زخمی اش کردند.سگ گریست و گفت:

  من هشتمین آن هفت نفرم! با من اینگونه نکنید......... آیا کتاب خدا را نخوانده اید؟آیا نمی دانید

 پروردگار از من چگونه به نیکی یادمیکند؟هزار سال پیش،خوی سگی ام را  کشتم و پلیدی ام را شستم،

امروز از  غارم بیرون آمدمکه بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود،  اما دیدم که چگونه

آدمی بدل به دام و دد شده است. دست هایی از خشم و خشونت دارید،می دَرید و می کُشید  .

دندان تیز کرده اید و جهان را پاره می کنید.این سگ که همه از او نفرت دارید،نام من است

 اما خوی شماست!سگ اصحاب کهف گفت: آمده ام از تغییر برایتان بگویم.از تبدیل، از ماجرای

رشد و فراتر رفتن.اما می بینم که شما از تبدیل،تنها فرو رفتن را بلدید،سقوط و مسخ را.

با چشمهای اعتیاد به جهان نگاه می کنید…...با پیش داوریزندگی. چرا اجازه نمی دهید تا کسی

 پلیدی اش را پاک کند و نجاستش را تطهیر.چرا نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید.شاید دیگری

 سگی باشد،اما حقیقت را گاهی از زبان سگی نیز می توان شنید! سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت

 و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب ببرد.خدا نوازشش کرد..

و سگِِ اصحاب کهف برای اَبد به خواب رفت...

 

 نویسنده:  ღ♥ღ $aFa ღ♥ღ

 



 

 

 

 



 

گپو گفتی با خدا

 

سلام خدا جونم، بابا  با تو هم که نمیشه حرف زد،

همش باید حواسمون جمع باشه که دستکت بوسم و گیرم پایکت و کفر نباشه...

جون خودت بذار یه خورده راحت باشم ،البته من که تعارف ندارم باهات ببخشیدا

میدونی چیه؟ من فهمیدم باهام قهری خب خر نیستم که چون نماز نمیخونم باهام قهر شدی

آخه قربونت برم با کدوم روحیه بخونم؟ میدونم اینجارو میخونی ننوشته میخونیش تا تهشو

ببین من تا حالو حواسم پیشت نباشه اصلا حس نماز خوندنم نیس خدایی اینقد دیگه قهرو ناز نکن

یه خورده حرفمو گوش کن واست سخت نیست که! خیلیم آسونه.میگم رحیم جونم قربون صفات

هوای مارو داشته باش چطوریشو خودت بهتر میدونی،تنهام نذار کریم خان

مارو با خودت نسنج،تو تنهای مطلقی اما ما طاقت تنهایی نداریم،منکه ندارم

تنهام نذار باشه؟ فدات بشم

خیلی دوست دارم ازم خرده نگیر به خودت قسم گرفتارم اما تورو که دارم غم ندارم

فدای چشات که اینو میخونی

بوس واسه خدا جوووووووووووووونم

 

     

 

 نویسنده:  ღ♥ღ $aFa ღ♥ღ

 



 

 

 

 



 

برای یگانه ی قلبم....

      

        برای تو می گویم...

        برای تو نازینینم، بهترینم..

       دوستت دارم به اندازه ی تمام اندازه های دنیا

       به اندازه ی قطره های باران که در دستانت جمع نمیشوند

       به همان اندازه ای که میدانی و نمیدانی

        سخاوت قلبم برای توست

       دوستت دارم بهترینم

       نازنینم

        عزیزم

 نویسنده:  ღ♥ღ $aFa ღ♥ღ

 



 

 

 

 



 

سلام دوستای گلم روال وب عوض شد

خودتون بخونیدو ببینید

قابل توجه بعضیا-نه خیر کاره خاصی ندارم از بیکاری وقتم پره

 

 داستان دو خط

 

دو خط موازى زاییـده شدند.

پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید، آن وقت دو ‏خط موازى

چشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند...
خط اولى گفت: ما مى‌توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی ‏از

هیجان لــرزید. خط اولی ادامه داد: و خانه‌اى داشته باشیم در یک صفحه دنج

 کاغذ، من روزها کار می‌کنم. می‌توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و

متروک شوم، یا خط کنار ‏یک نردبان ... 
خط دومی گفت: من هم می‌توانم خط کنار یک گلدان چهارگوش گل سرخ

‏شوم، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت‎.
خط اولی گفت: چه شغل شاعرانه‌اى و حتمأ زندگی خوشی خواهیم داشت...
درهمین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمی‌رسند و بچه

ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی‌رسند‎.


دو خط موازی لرزیدند، به همدیگر نگاه کردند و خط دومی زد زیر گریه.‎


خط اولی گفت: نه این امکان ندارد، حتمأ یک راهی پیدا می‌شود.


خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ

وقت به هم نمی‌رسیم و دوباره ‏زد زیر گریه...


خط اولی گفت: نباید نا امید شد، ما از این صفحه کاغذ خارج می‌شویم و

‏دنیا را زیر پا می‌گذاریم، بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند.


خط دومی ‏آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند، از زیر در

کلاس گذشتند و وارد حیاط ‏شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط

موازی شروع شد...
آنها از دشتها ‏گذشتند .....،
از صحراهای سوزان .....،
از کوههای بلند .....،
از دره های عمیق .......،
از دریاها .......،


از شهرهای شلوغ، و سالها گذشت...
آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند، ریاضیدان به آنها گفت: این محال

است!!! هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند، شما همه چیز را خراب

می‌کنید!
فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم! اگر می‌شد قوانین

طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت...!


پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی‌‏درمان است!


شیمی‌دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید و اگر قرار باشد با

‏یکدیگر ترکیب شوید، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد!


ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه‌ترین موجودات روی زمین هستید،

رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان! دنیا به هم می‌ریزد و

سیارات از مدار خارج می‌شوند! کرات با ‏هم تصادف می‌کنند و نظام هستی

از هم می‌پاشد! چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده‌‏اید...


فیلسوف گفت: متأسفم... جمع نقیضین محال است!!!


و بالآخره به کودکی رسیدند وکودک فقط سه جمله گفت: شما به هم

می‌رسید، اما نه در ‏دنیاى واقعیات، آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...
دو خط موازی او را هم ترک کردند ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند، اما

حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می‌گرفت: ‏‏«آنها کم کم میل به هم

رسیدن را از دست می‌دادند.»
خط اولی گفت: این بی‌‏معنی است!


خط دومی گفت:چی بی‌معنی است؟!


خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم!!!


خط دومی گفت: من هم همینطور فکر می‌کنم! و آنها به راهشان ادامه دادند..
روزی به یک دشت رسیدند، یک نقاش میان سبزه‌ها ایستاده بودو نقاشی می‌کرد...
خط ‏اولی گفت: بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم!

 
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم!


خط اولی ‏گفت: در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت... و آن دو وارد

دشت شدند، روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش...


نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد و آنها؛ دو ریل قطار شدند که از

دشتی می‌گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می‌رفت، سر دو

خط موازی عاشقانه به هم می‌رسید ...

 نویسنده:  ღ♥ღ $aFa ღ♥ღ

 



 

 

 

 



 

یلــــــــــــــــــــــــــــــــــدا مبارک

 

 

               

                شـــــب یلـــــــداتون خــــــــــــــــوش

 

 

 

 

 

 نویسنده:  ღ♥ღ $aFa ღ♥ღ

 



 

 

 

 



 

سلام

مرسی از لطف همتون

از همه ی دوستای گلم ممنونم

بازم میام البته نه به این زودیا  

زت زیاد.

اینم یه عکس خوشکلو درام واسه یادگاری  

 

  

 نویسنده:  ღ♥ღ $aFa ღ♥ღ

 



 

 

 

 



 

سلام دوستای خوبم.از این به بعد میخوام روال وب رو عوض کنم..اینجوری که اشعار شعرای

بزرگی رو همچون: مهدی اخوان ثالث.فروغ فرخ زاد.احمد شاملو.پوران فرخ زاد.سهراب

 سپهری... و دیگر شعرای عزیز رو بنویسم امیدوارم خشتون بیاد نظرتون رو حتماْ بگید

خیلی مهمه..

راستی اگه این روال خوب نبود بگید که شعرای خودم رو بذارم.منتظر انتقاداتتون هستم..

 ****************************************************

 

گذران...

 

 

تا به کی باید رفت


از دیاری به دیاری دیگر


نتوانم، نتوانم جستن


هر زمان عشقی و یاری دیگر


کاش ما آن دو پرستو بودیم


که همه عمر سفر می کردیم


از بهاری به بهار دیگر


آه، اکنون دیریست


که فرو ریخته در من، گوئی،


تیره آواری از ابر گران


چو می آمیزم، با بوسه ی تو


روی لبهایم، می پندارم


می سپارد جان عطری گذران

 

آنچنان آلوده ست


عشق غمناکم با بیم زوال


که همه زندگیم می لرزد


چون ترا می نگرم


مثل اینست که از پنجره ای


تکدرختم را، سرشار از برگ،


در تب زرد خزان می نگرم


مثل اینست که تصویری را


روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم


شب و روز
شب و روز
شب و روز

بگذار که فراموش کنم.


تو چه هستی ، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا


می گشاید در


برهوت آگاهی ؟

بگذار


که فراموش کنم

 (فروغ)

 

 نویسنده:  ღ♥ღ $aFa ღ♥ღ

 



 

 

 

 

 
  X close




به شبهای بارونی خوش اومدید


امیدوارم خوشتون بیاد












تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
آذر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
آذر 1386


♥ دخترای مهربون ♥
♥ رضــــــــــــــــــا ♥
♥ کیسکـــــک بزرگ♥
♥ بـــاهـــار نـــارنـج ♥
♥ عاشــــق صادق ♥
♥عاشقـــــــــــــانه ♥
♥just.........RaP ♥
♥ مرداب خیـــــال ♥
♥من آخرین سوته دلم ♥
♥جایی برای با هم بودن♥
♥کالسکه سوار(شانیاجووون) ♥
♥ با گریه خندیــــــدن♥
♥ مســــــــــــــــــــافر ♥
♥کلبه ی تنهایی من،سپیده جوون♥